1 گردش خاطره انگیز
نازم سلام. 18 اردیبهشت ماه و رفتن دوباره پسرم به شهر بازی (باغلار باغی) . پسردایی ساجد کلی کارت آورده بود و این شد که همگی (خاله جون ریحانه و محدثه و خونواده خاله جون آمنه و دایی جون و پسراش و خاله فریده و محیا کوچولو و ما 2تا) تصمیم گرفتیم 4 شنبه بریم شهر بازی با اینکه هوا هنوز خنکه ولی فرصت کارت ها کم بود
پس رفتیم ولی ......... از بدبیاری ما اونروز هوا سردتر از هر روز بود و مامانی با اینکه لباس گرم تنت کرده بودم همش نگران بودم که خدای نکرده سرما نخوری!
خلاصه توهم 1 کمی گشت و گذار کردی و خوش بودی که با خنک تر شدن هوا و برپا کردن چادر بد خلق شدی. الهی مامان فدات شه فکر کنم از بودن داخل چادر میترسیدی.
این چند تا عکسو اونجا گرفتیم که البته چون دختر خاله ها و پسر خاله ای مشغول وسیله ها بودن وقت نشد با همه عکس بگیریم:
اینجا شما بغل دایی جون هستی ومامانی سوار کشتی صبا
فدای چشمات بشم که داری مارو می نگری
عطا جونم و پسر دایی :سجاد
و ایشون هم سید ساجد برادر کوچکتر سید سجاد
گلم بابایی هم شب اومد که هوا اونقدر سرد شده بود که دیگه به فکر عکس نیفتادیم فقط بچه ها 1 کم دیگه سوار وسیله ها شدن و شاممونو تو چادر خوردیم و حدود ساعت 11 هم اومدیم سمت ماشین ها و برگشتیم خونه. و تو اونقدر خسته بودی که تو ماشین لالا کردی و برخلاف همیشه که به خونه رسیدنی بیدار میشدی خوابیدی .
و متاسفانه 5 شنبه صبح مامان متوجه آبریزش بینی ات شدم و دلم هری ریخت
بهت استامینوفن دادم . امیدوارم حالت بهتر شه گلم و گردش زهرمون نشه. 



1 گردش خاطره انگیز
